ذبيح الله صفا

1170

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

به ياد چشم او تنها نه من بر خويش مىپيچم * بود شاخ غزالى هر رگ سنگ مزار من نسازد كام تر همچون گريبان هوسناكان * لب دريا شود گر عطف دامان و كنار من رگ سنگى است در كوه و گياهى خشك در صحرا * بهرجا عشق افگندست دامى در شكار من پس از مردن ز قيد زلف او فارغ نيم قاسم * ببين تار كفن گرديد آخر شام تار من * تا شود آيينه جاى صورت احوال او * پاره سازد بند برقع شوخى تمثال او بادهء شوق ترا از جام وحشت هركه خورد * همچو نقش پا دو عالم ماند از دنبال او گر بدين رعنايى از طرف چمن پيدا شود * طوق سرو از گردن قمرى كند خلخال او قاسم از اخلاص هركس مصحف دل را گشود * آيهء لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ آمد فال او * مىتپد دل در برم از شوخى سياره‌يى * چشم داغم مىپرد ، مىآيد آتشپاره‌يى سير گلشن رفتى و رنگ چمن پرواز كرد * گل بسيلى سرخ مىدارد مگر رخساره‌يى تا نگشتم محو رخسار تو معلومم نشد * دين و دنيا چيست ، كار مردم بيكاره‌يى مىزنى لاف تجرد تن چه آرايى بزرق * خرقهء درويش بس باشد دل صد پاره‌يى در شكست ماست حكمتها ، كه چون كشتى شكست * غرقه‌يى را دستگيرى مىكند هر پاره‌يى غير يكرنگى بهارى نيست قاسم عشق را * چون نگريم خون ز دست دلبر ميخواره‌يى 79 - كليم كاشانى « 1 » ملك الشعرا ميرزا ابو طالب كليم كاشانى مشهور به « طالباى كليم » كه

--> ( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : * تذكرهء نصرآبادى ، ص 220 - 223 . -